تویی که در بستان چو سرو خندانی
تویی که با اشکت ترانه می خوانی
تویی که با مهرت به جسم من جانی
به شام تاریکم چو مهر رخشانی
تویی که لالایی ز بهر من گویی
تو اشک مژگان را ز دیده ام شویی
تویی که بیداری به هر سحر، آری
برای فرزندت نکو وفاداری
تویی که لبخند وفا به لب داری
برای فرزندت شکوفه می باری
تویی که با صبرت مرا نگه داری
برای گفتارم تو نقش پرگاری
گرفته ای دستم تو پا به پا بردی
به اتکای خود مرا تو بسپردی
فدای تو مادر شوم که پر کاری
سعادتت خواهم ز حضرت باری
توان من از توست به کسب و حق کاری
صبوری ام از توست به وقت دشوارب
هرآنچه من دارم همه ز تو دارم
که تا قیامت شد محبتت یارم